










سلام
اسمم مريم است و ...
همین .
و می خواهم این وبلاگ را آغاز کنم و ...
باز هم همین .











بوی غربت میدهم اما غریبه نیستم گرچه میدانم كه عمری در غریبی زیستم .
مثل رودی بستر این خاك را طی كرده ام . تا بفهمم عاقبت در جستجوی چیستم .
در عبور از لحظه ها بر روی پای اشتیاق . لب شكست از خشكی اما همچنان می ایستم .
دستهایت برگهای عمر سبزم را ربود .گرچه اینجا هستم اما در حقیقت نیستم .
ای فریماه شب تار یاریم كن تا بدانم سایه گمگشته ای از كیستم.....
عشق یعنی...!
عشق یعنی مستی و دیوانگی
عشق یعنی با جهان بیگانگی
عشق یعنی شب نخفتن تا سحر
عشق یعنی سجده با چشمان تر
عشق یعنی سر به دار آویختن
عشق یعنی اشک حسرت ریختن
عشق یعنی درجهان رسوا شدن
عشق یعنی سست و بی پروا شدن
عشق یعنی سوختن با ساختن
عشق یعنی زندگی را باختن
**************
عشق یعنی...!
عشق یعنی انتظار و انتظار
عشق یعنی هرچه بینی عکس یار
عشق یعنی دیده بر در دوختن
عشق یعنی در فراغش سوختن
عشق یعنی لحظه های التهاب
عشق یعنی لحظه های ناب ناب
عشق یعنی با پرستو پر زدن
عشق یعنی آب بر آذر زدن
**************
عشق یعنی...!
عشق یعنی ,سوز نی , آه شبان
عشق یعنی معنی رنگین کمان
عشق یعنی شاعری دل سوخته
عشق یعنی آتشی افروخته
عشق یعنی با گلی گفتن سخن
عشق یعنی خون لاله بر چمن
عشق یعنی شعله بر خرمن زدن
عشق یعنی رسم دل بر هم زدن
عشق یعنی یک تیمم,یک نماز
عشق یعنی عالمی راز و نیاز
**************
عشق یعنی...!
عشق یعنی چون محمد پا به راه
عشق یعنی همچویوسف قعر چاه
عشق یعنی بیستون کندن به دست
عشق یعنی زاهد اما بت پرست
عشق یعنی همچو من دریا شدن
عشق یعنی قطره و دریا شدن
عشق یعنی یک شقایق غرق خون
عشق یعنی درد و محنت در درون
عشق یعنی یک تبلور یک سرود
عشق یعنی یک سلام و یک درود
یادم میاد یه روز بهم گفت:بدون من میمیره،
اما حالا.....
کو؟ کجاست؟ کو اونی که می گفت بدون من میمیره؟
میدونی چیه؟ دلم واسه خودم خیلی می سوزه، وقتی یادم
میاد چه جوری حاضر بودم جونمو براش بدم،
حتی قطره های اشکمو ندید. همون اشکایی که هر موقع از
چشمام جاری می شد ، می گفت: وقتی گریه می کنی و این
اشکارو گونه هات می لغزه،انگار آسمون رو سرم خراب
میشه ، اما چه آسون از کنار قطره قطره ی اشکام گذشت و
هیچ اعتنایی نکرد. ولی حیف اشکام، آخه خودم اونو توی
اشکام دیدم و میدونم اگه از چشمام بیفته دیگه نمی بینمش.
پس اشکامو تو یه تنگ بلور پیش خودم نگه میدارم تا
اگه شاید یه روزی برگشت اون تنگ بلور و نشونش بدم
و بگم: بی انصاف ببین دونه به دونه ی این اشکارو
واسه تو ریختم.واسه تویی که به قول خودت تحمل دیدن
حتی یه قطره اش رو نداشتی.
و خداوند عشق را آفرید
راستش تازگی ها این قدر از خدا فاصله گرفتم که کم کم خودم دارم ار روی خودم خجالت می کشم
هر وقت تو آیینه به خودم نگاه می کنم می فهمم که چقدر نا شکرم
به خاطره همین می خواهم این دفعه یه نیایش بنویسم یه دعا از ته قلب
پس می نویسم از عشق
رودها در جاری شدن و علف ها در سبز شدن معنی پیدا می کنند
کوه ها و قله ها و دریاها و موج ها زندگی پیدا می کنند
و انسان ها همه انسان ها با عشق
فقط با عشق
پس بار خدایا بر من رحم کن
بر من که می دانم انسانم رحم کن
باشد که خانه ای نداشته باشم
باشد که لباس فاخری بر تن نداشته باشم
باشد که دست و پایی نداشته باشم
اما نباشد
هرگز نباشد که در قلبم عشق نباشد
هرگز نباشد
هرگز
آمین
هر گاه از غرور آکنده باشی عشق ناپدید می شود
عشق در نیستی خانه دارد
همه انسانها عاشق به دنیا می آیند
تنها اندوهی که لذت بخش است اندوه عشق است
همه چیز بجز عشق نابیناست
عشق بزرگترین هدیه خداست
زبان قادر به حمل عشق نیست
عشق گلی بسیار ظریف و ******نده است
عشق یک اینه است
انسان بدون عشق تاریکی مطلق است
عشق رقص زندگیست
عشق رام شدنی نیست
هزگز نمیرد آن که دلش زنده شد به عشق
زندگی رازیست برای عشق ورزیدن
عشق شرط نمی شناسد
مضراب دل
تو جا در عرش اعلا داری ای عشق
خبر از راز دلها داری ای عشق
تو پاکی مثل مریم مثل رویا
دلی همرنگ دریا داری ای عشق
تو با من مثل خون من عجینی
جوا بی بی معما داری ای عشق
تو تسکینی برای هر دل زار
دوای خستگیها داری ای عشق
دلم می سوزد از معنای انسان
تو زیبایی معنا داری ای عشق
بزرگی"بی نیازی"پرشکوهی
تو نور طور سینا داری ای عشق
بود نام تو مضراب دل من
تو نام بار الها داری ای عشق
در زمانهاي بسيار قديم وقتي هنوز پاي بشر به زمين نرسيده بود
، فضيلتها و تباهيها دور هم جمع شدند؛ خسته تر و کسل تر از هميشه!
ناگهان ذکاوت ايستاد و گفت بياييد يک بازي بکنيم مثلآ قايم باشک!
همه از اين پيشنهاد شاد شدند و ديوانگي فورا فرياد زد من چشم مي گذارم! و از آنجايي که هيچکس نمي خواست به دنبال ديوانگي بگردد همه قبول کردند او چشم بگذارد و به دنبال آنها بگردد!
ديوانگي جلوي درختي رفت و چشمهايش را بست و شروع کرد به شمردن: يک...دو...سه
همه رفتند تا جايي پنهان شوند.
لطافت خود را به شاخ ماه آويزان کرد!
خيانت داخل انبوهي از زباله پنهان شد!
اصالت در ميان ابرها مخفي گشت!
هوس به مرکز زمين رفت.
دروغ گفت زير سنگي پنهان مي شوم اما به ته دريارفت!
طمع داخل کيسه اي که خودش دوخته بود پنهان شد!
و ديوانگي مشغول شمردن بود:
هفتادونه...هشتاد...هشتادويک
همه پنهان شده بودند به جز عشق که همواره مردد بود و نمي توانست تصميم بگيرد! و جاي تعجب نيست چون همه مي دانيم پنهان کردن عشق مشکل است!
در همين حال ديوانگي به پايان شمارش مي رسيد:
نودوپنج...نودوشش...نودوهفت...
هنگامي که ديوانگي به صد رسيد، عشق پريد و در يک بوته گل رز پنهان شد.
ديوانگي فرياد زد:
دارم ميام دارم ميام .
و اولين کسي را که پيدا کرد تنبلي بود! زيرا تنبلي تنبلي اش آمده بود که جايي پنهان شود!!
و لطافت رايافت که به شاخ ماه آويزان بود.
دروغ ته درياچه
هوس در مرکز زمين
...
يکي يکي همه را پيدا کرد.
به جز عشق!
او از يافتن عشق نااميد شده بود.
حسادت در گوشهايش زمزمه کرد :
تو بايد عشق را پيدا کني و او پشت بوته گل رز است!
ديوانگي شاخه اي چنگک مانند را از درختي کند و با شدت وهيجان زياد آن را در بوته گل رز فرو کردو دوباره و دوباره تا با صداي ناله اي متوقف شد.
عشق از پشت بوته بيرون آمد.با دستهايش صورت خود را پوشانده بود و از ميان انگشتانش قطرات خون بيرون مي زد. شاخه ها به چشمان عشق فرو رفته بودند و او نمي توانست جايي را ببيند.
اوکور شده بود!
ديوانگي گفت:
من چه کردم من چه کردم چگونه مي توانم تو را درمان کنم.
عشق جواب داد تو نمي تواني مرا درمان کني اما اگر مي خواهي کاري بکني راهنماي من شو!!!
و اينگونه است که از آن روز به بعد عشق کور است و ديوانگي همواره در کنار اوست


